تبليغاتX
کیانا و بابا

کیانا و بابا

به یاد کیانای عزیزم

 

 يك نفر عاشق رو در نظر بگيريد كه براي رسيدن به عشقش هر كاري ميكنه ... هر مانعي براش بذاري بازم ميخواد كه به عشقش برسه ... مثلاً اگه دختري رو دوست داشته باشه حاضره براي رسيدن بهش كتك هم بخوره ... اگه چاقو توي شكمش هم بزنن براش لذته چون بخاطر رسيدن به اون هيچ دردي رو حس نميكنه ... هر كدوم از ما عشقي رو تو زندگيمون داريم كه براي رسيدن بهش حتي حاضريم جونمون رو هم بديم ... چون اونقدر برامون مهمه كه درد كشيدن در اين راه برامون اهميتي نداره ... حضرت عيسي براي رسيدن به معبودش به صليب كشيده شد .. آيا دردي احساس ميكرد ؟... نه...اون اشتياق رسيدن به عشقش مانع از درد كشيدنش ميشد... يا حضرت ابوالفضل ... دستانش را بريدند اما آيا او هم دردي احساس ميكرد ؟ ... نه ... او هم براي رسيدن به عشقش حاضر بود زجرها بكشد ... در عصر خودمان نيز دوستان عزيزي بودند كه جلوه خدا را با چشم دل ديده بودند و براي رسيدن به او در جنگ خود را فداي ميهن كردند ...
ما چه چيزي را براي خودمان معبود و خداي خود كرده ايم ؟ .... پول ؟ ماشين ؟ خانه ؟ مقام ؟ خانواده ؟همسر ؟ فرزند ؟ ........
شايد وقت اين باشه كه در مورد معبودمون تجديد نظر كنيم ....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:4  توسط مهرزاد  | 

  ترس از عدد ۱۳

آیا ۱۳ عدد نحسی هست ؟ آیا میتونه یک عدد باعث نحسی و شومی چیزی بشه ؟ نظریات مختلفی هست ... از تعداد حواریون  با حضرت مسیح در شام آخر  گرفته تا الی آخر هر کدوم دلیلی دارند بر اینکه این عدد نحس هست ... جالب اینجاست  ردیف ۱۳ در هواپیما وجود نداره ... برخی از مجتمع ها و آپارتمان ها و هتل های خارج از کشور طبقه ۱۳ ندارند ... آیا دلیل سقوط سفینه آپولو ۱۳ همین بوده .... نظر شما چیه ؟

این جا http://en.wikipedia.org/wiki/Triskaidekaphobia رو هم بد نیست ببینید

( راستی امروز هم روز سیزدهم هست !!!! )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:20  توسط مهرزاد  | 

 

تا حالا توجه كرديد كه در خواندن نماز چرا ابتدا سوره الحمد را ميخوانيم و بعد يكي از سوره هاي قرآن مانند " قل هو الله احد ..." اين موضوع رو يكي از اساتيد برام گفت و من هم خواستم اينجا بنويسم شايد ديگر عزيزان هم استفاده ببرند:

ابتدا با خواندن سوره الحمد يكتا بودن خدا را اقرار ميكنيم ... بندگي خود را نسبت به او ابراز ميكنيم ... رحمان و رحيم بودنش را ... مالك بودن روز آخرتش را ... و ... و ...آنقدر كه پرستش او را سزاوار است و لا غير .... بعد كه سوره اي ديگر را ميگوييم جوري منقلب خواهيم شد كه از زبان خود او حرف ميزنيم : قل هو الله احد ( بگو خدا يكي است ) ... به چه كسي ميگوييم كه بگو خدا يكي است ؟ آيا به خود خدا ميگوييم؟ او كه خود ميداند ... پس در اينجا ما شده ايم زبان خود او ... يعني اگر در سوره حمد بندگي خود را بگوييم و او را والاتر از هر چيزي بدانيم در اصل كمي بعد به خود او تبديل خواهيم شد و  روح خود را در وجود ما متبلور خواهد كرد .و جالب اينجاست كه بغير از سوره الحمد بقيه سوره هاي قرآن از زبان خداوند نقل شده است .
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:22  توسط مهرزاد  | 

 

 

*When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black*

*And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you grey*

*And you calling me colored?*

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:21  توسط مهرزاد  | 

خیلی واسم عجیبه که چه رازی در برگ های پاییزی هست.چرا برگهای پاییزی رو همه دوست دارند چه اونایی که خوشحالند و چه اونایی که ناراحتند . توی این برگها عمری خاطره هست ... عمری زندگی که سرشار از شادی و غم برای اون برگ بوده ... عمری رو با دیگر برگ ها بوده و به شاخه ای  چسبیده ... وقتی که زمان رفتنشون میرسه خودشون رو رها میکنند . با اینکه دارن میمیرند آنچنان رنگی بخود میگیرن که  هر بیننده ای رو به خودشون جذب میکنه . و بعد از درختشون جدا میشن ... وقتی روی اونا پا میذاریم با اینکه دارن خرد میشن چنان صدایی میدن که دل ما رو شاد کنند. کسی چه میدونه شاید اونا هم از رفتن خوشحالند ؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:29  توسط مهرزاد  | 

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد


ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد


وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود


زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود


وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه میکرد


قاصد چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد


به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست


ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست


ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو


ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو


به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد


که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد


ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم


ای تو یارم از گذشته یادگارم


به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست


ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست


در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند


ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:51  توسط مهرزاد  | 

فریاد که از هجر تو جانم به لب آمد      هیهات که دور از تو همه ساله چنینم

دارم به این فکر میکنم که چطور تونستم ۲ سال تمام را بدون تو بگذرونم ... دارم به لحظه لحظه های بودن با تو فکر میکنم ... چقدر روزها و لحظه ها دیر میگذره ... این ۲ سال برایم بیست سال گذشته ... پیرم کرده ... از درونم دارم میسوزم ... حس میکنم استخوانهام خرد شده ... له شدم . بار سنگینی است داشتن غم عزیزی که بینهایت دوستش داشته باشی . این روزها اومدم پیشت ... شبها تو اتاقت میخوابم ... روی همون تختی که وقتی میخوابیدی و نگاهت میکردم تموم لذت دنیا رو به چشم میدیدم ... لذتی وصف ناپذیر ... لذت خوابیدنت توی بغل بابایی ... لذت بغل کردن من در خواب ناز ... لذت بوسیدنت در خواب ... لذت شنیدن نفسهای گرم تو ... آه خدایا چی میگم این لذت ها یه دفعه رفتند ... رفتند و دیگه نیومدند . با رفتنت همه چیز را با خودت بردی عزیزم . هنوز بهت زده هستم ... هنوز منتظر شنیدن یا دیدن نشانه ای از تو هستم . امسال نمیدونم چطور بیام پیشت ؟ آیا دیدن سنگی که اسم تو رو رویش نوشته اند چیزی را برایم عوض میکنه ... حس میکنم همون سنگ روی سینه ام افتاده و قلبم را می فشاره ... آخه کوچولوی ناز بابا ... خودت میدونی چقدر دوستت داشتم و دارم ... چکار کنم بدون تو . از این روز ها مخصوصاْ  روز ۱۱ مهر متنفر شدم  ... روز وداع با تو ... آیا گذر از این روز میتونه غم دوری و از دست دادنت را برایم کمرنگ کنه ؟ ... هرگز .

بگـــــــــــذار تا بمیرم در آرزوی رویت      بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 8:10  توسط مهرزاد  | 

 

كيانا جون ... عزيزم ...
نميدونم چطور دوريت را باور كنم ...

هر كجا نگاه ميكنم تو را ميبينم ...
فقط تو ...
دلم خيلي برات تنگ شده ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:51  توسط مهرزاد  | 

 
 
كيانا جون ... همه وسايلت رو آماده كردم ... كيف و كفش و روپوش و مداد و خودكار و دفتر و كتاب هاي جلد شده و .... همه و همه رو واسه فردا برات آماده كردم تا ايشالا بري كلاس چهارم .... دلم ميخواد مثل هميشه شاگرد اول بشي ها .... الهي بابايي قربونت بره ... بهت افتخار ميكنم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:47  توسط مهرزاد  | 

 

به انتظار ديدار تو ... اين دفتر خالي ....تاچند ... تا چند ورق خواهد خورد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:49  توسط مهرزاد  |